این روزها...
این روزها که پاییز مرا تنگ گرفته بر آغوش،حسرت
قدم زدن در باران برگ های طلایی که انگار درخت را با نخی طلایی بر زمین دوخته اند
مرا نمی هلد؛ خوب من؛ قبل از اینکه این فصل را هم از کف دهیم،لمحه ای بر من
بیاسای؛ بسان کودکان بازی گوش،لحظه ای آرام گیر در آغوشم ؛ من یک جرعه می خواهم؛
من قانع ام؛ مثل همیشه؛
مرا فرانسوی ببوس!
"آنکارا؛ اکتبر 2013"
این روزها که پاییز همه را هوایی کرده،مدام در ذهنم قدم می زنم. با دختری خیالی که تصویرش همیشه پس زمینه ی ذهنم بوده؛ در سکوت روی برگهای بی جان پیاده رو با هم قدم می زنیم؛ چندی که گذشت می ایستم؛ نگاهش می کنم؛ خیره؛ دستانم رو دور کمرش حلقه می کنم،تکیه می دهم به همان درخت عریان تنهای کنار جاده؛ آرام،از لبانش می نوشم و باز دست در دستان هم،ادامه می دهیم؛ همان جاده را،همان خیال را.
-متن اول رو تو موبایلم درفت کرده بودم؛ نمی دونم چرا نوشتمش؛ نوشتن رو ترک کردم خیلی وقت پیش. متن پایینی هم با خوندن متن بالایی حالی به حالی ام کرد و نشخوار کردم. شاید که آرام گیرم؛آمین
برچسب:
نویسنده: negar