ودر کشاکش روزگار هزار نقش رنگ باخت وسینه ات آشوب احساسات ناشاس شد
انرا بیاد آر که گفت سینه ام تنگ شده است و روان گشت بهسوی فرات
تا آب رساند لب های ترک خورده گلبرگهای خشکیده را
بیاد سینه اش سینه ات را محکم کن
وقتی پایمال کرد حس بلند غشقت را
آنرا بیاد آرکه زیر سم اسبان بود کوبیده تراز هر کوبیده ای بود
وقتی خنجر جفا زخم زد پیکرت را
آنرا بید آر که زخمی ترین زخمی ها بود
جوان قد کشیده ای که اربن ابابود
قطعه قطعه تکه ته بود
نگین های خونین پیکرش هر سوی هر جا بود
برچسب:
نویسنده: negar