خرید بک لینک
سلام:

بعد از مدتها میخوام یه زره درد دل کنم اگه وقتشو دارید. شب شهادت حضرت امام جواد (ع) داشتم میرفتم خونمون مسیرم طوری که هر وقت بخوام پیاده برم باید از وسط یه پارک (باغچه) رد بشم بله داشتم میگفتم تو مسیر خونه بودم که دیدم چندتا جون (سه تا) و یک دختر حدودا شانزه یا هفده ساله نشستن دارن مشروب میخورند " رفتم جل گفت سلام بچه ها پسرا تا منو دیدن با ریش و پیراهن یقه دیپلمات بلند شدند هر کدومشون از یه طرف فرار کردن من موندم با اون دختره که دیدم یه دفعه یه چاقو از این حرفه ایها دستشه و منو تهدید میکنه که اگه دوست داری هر وقت توی آینه نگاه میکنی یاد من بیفتی بیا جلو " بهش گفتم دختر جان اشتباه گرفتی منم اومده بودم بشینم با شما حال کنم " گفت تو گفتم آره به خدا (آخه میدونی امر به معروف خیلی حال میده) بعد که مطمئن شد من مامور نیستم زنگ زد به یکی از اون پسرا گفت خاک برسرت بلندشین بیاین یارو از خودمونه. بعد از چند دقیقه دیدم اون سه تا پسرم که بزرگترینشون نوزده سال داشت از راه رسیدن اول حرفی که گندشون به من زد گفت داش برا چی زد حال میزنی بعد پنج تائی نشستیم و من بهشون گفتم بریم یه جای روشن بشینیم پسر بزرگه باز با همون لحجه بخصوص خودشون گفت داش خیطه گفتم اونش با من خلاصه راضی شون کردم رفتیم روی دو تا از نیمکت های زیر چراغ نشستیم دختره گفت بریزم گفتم نه من خوردم دروغم نگفتم چون تو هیئت شام خورده بودم. گف پ چه حالی اومدی بکنی گفتم حرف میزنیم میخندیم اینم یه جور حاله دیگه دختره گفت مارو گرفتیا باشه د دقیقه میگیم میخندیم بع من از دختره پرسیدم بچه کجائی زرنگ گفت بچه کرجم گفتم اینوقت شب اینجا چیکار میکنی پدر و مادرت نگرانت میشن که یه دفعه دیدم یه آهی کشید کفت حاجی خیالتو راحت کنم این ..... داداشم اون دوتا هم دوستاشن بابا و مامانمون پنج ساله طلاق گرفتن بابام که رفته خارج مادرمم که طفلی رفت زیر ماشین و غزل خداحافظی رو خوند. گفتم خدا رحمتش کنه حالا کار و بارتون چیه گفت اینهو بازپرسا سوال میکنی " گفتم مگه تا حالا دادگاه هم رفتی گفت ای سه چار باری گفتم به چه جرمی گفت بگزریم. بعد به اون دوتا پسرا گفتم شما بچه کجائید آدرس که دادند دیدم یکیشون پسر دوست خودم و پدرشم از اون مذهبی های اصیله بعد گفتم میدونید امسب چه شبیه دختره یدفعه پرید وسط حرفم و گفت امشب شب یکشنبه است چ طور گفتم درسته ولی مناسبتشو میدونید اون پسره که گفتم پدرش با من دوسته سرشو انداخت پائین گفت امشب شب شهادت پسر امام رضا (ع) ست گفتم آفرین داداش گلم بعد اون یکی پسره دوستش با یه کلمه رکیک بهش گفت مرده بودی اینو بعدا ظهر بگی قبل اینکه من زنگ بزنم این .... با داداش زیگیلش پاشه بیاد. دیدم نه هر دوتاشون یه رگه از دین اوو ایمان تو وجودشون هست بهشون گفتم داداش شما که میدونستید چرا نرفتید مسجدی تکیه ای پسر بزرگه که انگار از کار خودش پشیمون شده بود گفت حاجی من خودم از هشت سالگی میرفتم مسجد.... ولی ده سالم بود که سر کلاس قران یه چیزی گفتم بچه ها هم زدند زیر خنده یکی از اونا که همه کاره مسجد بود اومد گوشه منو پیچوند برد دم در با یه ادنگی منو انداخت بیرون بعدشم که هر وقت مرفتم مسجد همه از من فاطله میگرفتن همون یارو بعد از یه هفته اومد گفت بابا تو خیلی پرو تشریف داری اگه اردنگی نمی خوای خودت برو بیرون این شد که من یه دفه چشامو باز کردم دیدم ای بابا ما هم واسه خودمون اسمو رسمی در کردیم به من تو محل میگن..... چشم پاره پوره گفتم یعنی چی گفت هر وقت دعوام میشه سریع میپرم با انگشت میزنم چشم یارو رو ناکار میکنم بعدشم یارو تا بیاد چشمشو بگیره منم زدم داغونش کردم رفتم. گفتم دمت گرم بابا خیلی زرنگی ولی همین زرنگی تو اگر تو ورزش گذاشته بودی الان میدونی چقدر موفق شده بودی گفت ای بابا کی ما رو باشگاه راه میده گفتم من گفت باشگاه داری؟ گفتم نه آدرس دفترو بهش دادم گفتم فردا صبح بیا پیش من کارت دارم که یه دفعه دیدم گفت فلانی که میگن شمایی دیدم صحبتام اثر گذاشته لحنشون یه مقدار عوض شده " زیر چشمی نگاه میکردم میدیدم دخترت داره بقیه مشروبا رو کم کم میریزه پای باغچه گفتم چرا داری اونو خالی میکنی تازه حرفام داشت تموم میشد میخواستیم حال کنیم. دختره گفت با ولمون کن مارو نزار سر کار تو که اینکاره نیستی من از خودم بدم اومد یلحضه گفتم چرا گفت مقی ........ به رفیقش گفت زودتر میگفتی من زنگ نمیزدم این بیاد خیلی بهم برخورد پیش خودم گفتم ببین من چقدر بی ارزشم که این خیال میکنه هر وقت که دلش بخواد زنگ بزنه منم دست داشه چهارده سالمو بگیرم از فردیس بکوبم بیام بیش اینا بعدشم گفت حاجی خداوکیلی یه چیز بگم ناراحت نمی شی گفتم برای چی باید ناراحت بشم بعدش برگشت گفت خدایش تقصیر شما هاس که ما باید بیائیم اینجا پشت درخت و دیوار و توی تاریکی عشق و حال کنیم. دیدم از یک نظر درست میگه ما مقصریم که هر وقت چشمامون به اینجور پسرا یا دخترا می افته بجایی که اینکه جذبشون کنیم از خودمون دفعشون میکنیم!!!

از اون طرفم اون شخصی که این آقا پسر رو با اردنگی از مسجد بیرون کرده فردای قیامت جواب خدا رو چی میخواد بده؟ و یا اون پدری که به هوای رفتن به خارج و رسیدن به هوای نفسش این دوتا بچه رو ول میکنه میره هیچ سراغیم ازشون نمیگیره.

امروز صبح(روز شهادت امام جواد(ع) ) که اومدم وارد محل کارم با تعجب دیدم اون دوتا آقا پسرا یکی یدونه پیراهن مشگی تنشون کردن و منتظر بودن تا من بیام. آوردمشون بالا شروع کردیم به صحبت کردن گفتم دیشب بعد از رفتن من چه اتفاقی افتاد گفت........ دختره رو میگفت زد زیر گریه حالا مگه ما میتونستیم آرومش کنیم حالا هم نگرانیم نکه رفته دیشب یه کاری دست خودش داده باشه آخه از صبح هرچی زنگ میزنیم گوشیش خاموشه گفتم یه بار دیگه شمارشو بگیر انشالله که روشن کرده وقتی شماره رو گرفت سلام کرد دختره تلفن رو قطع کرد من به ناچار با تلفن ثابت خودم شماره همراهشو گرفتم همین که گوشی رو برداشت از صداش معلوم بود که بغض کرده یه کمی باهاش صحبت کردم الحمدالله خونه مال مادرشون بود ارث پدری بهش رسیده بود و منم قول دادم بهش که توی کرج از یکی از دوستانم خواهش کنم یه کار مناسب و جای مطمئن پیدا کنه تا ایشون هم بره سر کار.

کلی دعا و معضرت خواهی کرد به خاطر چاقو کشیدن دیشبش و بعد هم خداحافظی کرد.اون دو آقا پسر هم قرار شد هفته ای سه مرتبه بیان پیش من تا کمک کنیم با هم درسشونو ادامه بدند. اینم از برکات باب الحوائج حضرت امام جواد (ع) که چهار تا جوان رو از راه کجی که داشتن میرفتن برشون گردوند و منم انقدر خدار رو شکر کردم که خداوند این لطف رو به من کرده تا من یه شب پیاده برم خونه و بقیه قضایل.......


مدل های عینک آفتابی براتون گذاشتم برید حالشو ببرید
البته این مدل های جدید 2013 عینک آفتابی را از سطح فروشگاه ها جمع اوری کردم

عینک ریبن مدل RayBan CAT 8657

عینک ریبن مدل RayBan CAT 8657

عینک ریبن اصل

برچسب: نویسنده: negar تاريخ: يکشنبه 14 مهر 1392 ساعت: 18:48

صفحه بندی