بهترینی که بهترین سالهای زندگیم مثل خواهر بزرگتر کنارم بود و راهنمام....
خیلی دوسش دارم.میدونم باید یه بچه داشته باشه الان ولی هرچی میگردم شماره تلفناش رو پیدا نمیکنم.
دلم به حدی براش تنگ شده که خدا میدونه....
قبل خواب داشتم فکر میکردم در مورد کارم و حقوق خیلی خیلی کمی که بهم میدن....ولی خوابش رو دیدم که مثل همیشه داره حمایتم میکنه....
کاش پیداش میکردم و میرفتم پیشش....
چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده...روزایی که برای المپیاد زبان هر روز باهم درس میخوندیم و بودیم....
روزیی که جوابای منظقه اومد و نفر اول بودم....چقدر خوشحال بودیم اون روز....
بعد رفتیم برای مرحله شفاهیش..اونجا هم اول شدیم....
قرارمون بود عید رو حسابی درس بخونم برای استان....
بعدش امتحان استانی و استرس بیش از حد من و خرابکاری امتحانم....هنوزم که هنوزه یادم نمیره اشتباهاتم رو....
یعنی از عصبانیت قرمز شد وقتی یکی یکی ایرادم در می اومد....چه روزیی بود...!!!!
خیلی ناراحت بودم اما خوب فرداش آرومم کرد....مثل همیشه مهربون بود....
کاش میشد پیداش میکردم....
برچسب:
نویسنده: negar