سلام
باز من اومدم کمی حالم بهتر است ولی اینقدر کار دارم که نمی دونم از کجا باید شروع کنم شاید باورتون نشده ولی دیشب 2:30 خوابیدم و 6 هم بیدار شدم رفتم مدرسه با یه امیدی و شادی ولی وقتی رفتم مدرسه اینقدر حالم گرفته شد که می خواستم بزنم زیر گریه جلوی تمام شاگردام خسته بودم هر کسی جای من بود خسته بود اخه کار و دانشگاه و پاک نویس کردن داستان ها و ... وای که چقدر اعصابم خورده نمی دونم از کجا باید شروع کنم.
دلم می خواد چند ساعتی بخوابم و به هیچی فکر نکنم ولی اینقدر کار دارم که وقت به خواب نمی رسه.
این روزها خیلی خوب بچه های اینترنتی کمکم می کنن باعث میشن خستگی از سرم بره ولی آدمی که کلافس خیلی و نمی دونه باید چیکار کنه زود خسته میشه.
امروز سر کلاس سوم راهنمایی بوم یک شاگرد دارم نقاشیش فوق العادس نمی تونم دربارش حرف بزنم اینقدر زیباست برام یه ادم کشید آدمی که انگار داره با آدم حرف می زنه اون نقاشی اینقدر ارومم کرد.
وقتی رفتم تو کلاس برام پای تخته شعری نوشته بودن وقتی درو که بستم شروع کردن با هم به خوندن شعر پای تخته نمی دونین چه کیفی داد چه حس قشنگی داشت،درسته کمی از کارم خسته شدم ولی از شاگردام نه نمی دونین چقدر خوبن وای خیلی دوسشون دارم.
بغض داره خفم می کنه دلم می خواد گریه کنم زار بزنم این روزها درگیرم خیلی پس کی آدم آروم میشه نمی دونم چند وقته به آجی (دوستم که 10 یا 11 ساله با هم دوستیم.) زنگ نزدم حسابش از دستم در رفته دلم براش تنگ شده نمی دونم هم چند ماهه ندیدمش کجایی آجی؟البته از دستت ناراحتم ولی اینقدر خوبی داری که این ناراحتیتمو می بخشم.
دلم می خواد سرمو بزارم رو پای مادر و مثل دوران کودکی قصه بخونه ولی نخوابم اشک بریزم با هر کلمه از قصه هایش،چقدر دلم تنگ شده برم مثل بچگی بشبنم تو بغل پدرم و بگم پدری برام اون عروسکو می خری؟
یادش بخیر چه دورانی بود.
شرایطم را مدرسه قبول نکرد خیلی اعصابم خوره نمی دونم چیکار کنم،برای کلاس ریاضی بچه ها باید کارت درست کنم تاسه شنبه ولی فردا و پس فردا دانشگاه هستم تا برسم خونه 8:30 شبه وای خدا جونم توانی به من بده این استادام کلی تحقیق و محقیق و ...میدن که ادم توش می مونه.
سرم داره منفجر میشه از درد نمی دونم چرا شاید برای سردگمی ای است که با خودم دارم.
دیشب یه نفری اومد تو وبلاگم که چند ماه نبود اینقدر تعجب کردم ینی خوشحال شدم که باورم نمی شد بیاد.
کارم بر عکس شده کارهای مدرسه را دانشگاه می کنم کارهای دانشگاه و درس خوندنم توی مدرسه تو خونه هم اینقدر کار دارم که شاید باورتون نشه فقط جمعه ها میرسم اتاقم و میزم را تمیز کنم خوب یکی که درگیر باشه همینه وقتی میام خونه می بینم مادرم تختم را مرتب کرده شکرخدا همیشه دیرم میشه مدرسه می خوام برم.
وقتی هم میام خونه مانند جنازه نمازم را می خونم و ناهار می خورم و میرم سر کارام و وبلاگام تاشب دوباره شب تا صبح هم سرکارام دلم نمی خواد ولی دارم فاصله می گیرم از خانوادم خیلی کم میشه بیام پیششون بشینم شاید فقط برای شام خوردن و چایی و... خوردن دست خودم نیست.
نمی دونم کنفرانسم را چیکار کنم؟
ای خدا؟؟؟
شماها اگه راهی بلدین کمکم کنین.
ولی اون شعر بجه ها خیلی شادم کرد منو از اون خستگی در آورد بچه های من ممنون
دلم بارون می خواد
برچسب:
نویسنده: negar